حرکت می کنیم و با سرعت به جلو می رویم بی توقف
به جلو می رویم ٬ به بالا پایین می چرخیم بی یک لحظه درنگ
بالا و پایین می شویم و به دور مسیر حلقوی می گردیم بی صدا
در نورها و صدا ها غوطه ور می شویم و می رویم
می رویم و میچرخیم و می گردیم در حالی که ایستاده ایم و همچنان غوطه وریم....
تاریکی با سکوت و تنهایش تنهاست
مهتاب خاموش است و ستاره بینواست
مرز دلتنگی و شادی از زمین تا هواست
بی سکوت است زمین تا نهایت پر صداست
چرا که امشب آفتابی ترین شب خداست....
تاریکی بی پناه تر از تنهایی ها هدف نورهای وحشی قرار می گیرند
نورها با صدا می آیند می زنند٬می کشند٬می برند و می روند
گوش های سکوت را با دامبل و دیمبوی طبل هایشان کر می کنند و بی پناه رهایش می کنند
بی پناه تر از تاریکی و تنهایی....
و باز صدای آمدن و زدن و کشتن و رفتنشان به گوش می رسد
واین حادثه تکرار است .......یا شاید عادتی دیرینه.
