عدهای پلید پوش دیو صفت زیبا اطرافت را می گیرند و بی رحمانه لبخند می زنند
و تو محکومی .....
محکوم به خاکی بودن خاکی زیستن و در خاک مردن
پلید پوشان دیو صفت زیبای زمین بی شرمانه لبخند می زنند در آغوشت می کشند و در اوج مهربانی ناگهان رهایت می کنند
وتو تنهای کوچک زمینی که در نورهای وسوسه انگیز زمین به دنبال تاریکی تنهایی و سکوت ار دست رفته ات می گردی
..........کاش آن را بیابی خاکنمایی را کنار بزنی و خاکی نمانی...............کاش آن را بیابی.
مشکل از خاک نیست هنگامی که در آن فرو می روی
مقصر عادت های پلید این خاکی هاست که اینگونه زمین را حقیر می نماید
با همهمه و هیاهو به خروارها خاک می سپارندت با وسوسه های خود جامه ی خاکی به تنت می پوشانند و ناگهان رهایت می کنند
تلاش هایت برای باز پس گرفتن تنهایی سکوت و تاریکی یت بیهوده است
تو دیگر یکی از آنهایی یکی از آن رها شدگان .....................و مقصر خاک نیست
نورها هجوم می آورند تاریکی ها را خاموش می کنند
صدا ها حمله ور می شوند سکوت را خفه می کنند
راه ها بهم می ریزند و مسیر ها به یک راه ختم می شوند
تنها ، تنهایی تاریک کودکانه سکوت، غریبه ی کوچک را تنگ در آغوش می کشد .
و مسبب همه ی این بدبختی ها سهل انگاری خیره سرانه ی زمانست
شتابان حرکت می کنیم و به جلو می رویم
ترس و وحشت جاده های پیچ در پیچ را به جان می خریم
با سختی و دشنام ها و پچ پچ ها مقابله می کنیم
غافل از این که این راه انتهایش ابتدایش است.......راهی سخت بیهوده
