تبليغاتX
بازمانده

بازمانده

بیچارگی...
از ارتفاع می آیی و محکم به زمین می خوری

عدهای پلید پوش دیو صفت زیبا اطرافت را می گیرند و بی رحمانه لبخند می زنند

و تو محکومی .....

محکوم به خاکی بودن خاکی زیستن و در خاک مردن

پلید پوشان دیو صفت زیبای زمین بی شرمانه لبخند می زنند در آغوشت می کشند و در اوج مهربانی ناگهان رهایت می کنند

وتو تنهای کوچک زمینی که در نورهای وسوسه انگیز زمین به دنبال تاریکی تنهایی و سکوت ار دست رفته ات می گردی

..........کاش آن را بیابی  خاکنمایی را کنار بزنی و خاکی نمانی...............کاش آن را بیابی.

 

+نوشته شده در سه شنبه 1386/11/30ساعت14:39توسط نازی |
تحقیر زمین...
خاکی بودن و خاکی زیستن و خاکی ماندن

مشکل از خاک نیست هنگامی که در آن فرو می روی

مقصر عادت های پلید این خاکی هاست که  اینگونه زمین را حقیر می نماید

با همهمه و هیاهو به خروارها خاک می سپارندت با وسوسه های خود جامه ی خاکی به تنت می پوشانند و ناگهان رهایت می کنند

تلاش هایت برای باز پس گرفتن تنهایی سکوت و تاریکی یت بیهوده است

تو دیگر یکی از آنهایی یکی از آن رها شدگان .....................و مقصر خاک نیست

+نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت14:20توسط نازی |
یک لحظه تنفس...
هنگامی که زمان در کاروان سرای دنیا از حرکت باز می ایستد

            نورها هجوم می آورند تاریکی ها را خاموش می کنند

            صدا ها حمله ور می شوند سکوت را خفه می کنند

            راه ها بهم می ریزند و مسیر ها به یک راه ختم می شوند

تنها ، تنهایی تاریک کودکانه سکوت، غریبه ی کوچک را  تنگ در آغوش می کشد .

        و مسبب همه ی این بدبختی ها سهل انگاری خیره سرانه ی زمانست 

+نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت14:37توسط نازی |
کدام سو؟
هر بار قصد سفر می کنیم و به راه می افتیم

شتابان حرکت می کنیم و به جلو می رویم

ترس و وحشت جاده های پیچ در پیچ را به جان می خریم

با سختی و دشنام ها و پچ پچ ها مقابله می کنیم

غافل از این که این راه انتهایش ابتدایش است.......راهی سخت بیهوده

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/11ساعت15:52توسط نازی |