ممنوع الصدا...
هنگامی که می خواهی فریاد برآوری و گرمای ریاکارانه زمین را رسوا کنی
لب هایت اجازه رهایش صدایت را نمی دهند
چرا که همیشه محکوم به شنیدنی و اجازه نداری و اجازه نداری و اجازه نداری که کلامی بگویی
آرام و بی صدا فریادت را فرو می بری و انگار نه انگار که ممنوعیتی رخ داده
و به راهت ادامه می دهی راهی که بی هدف در آن قدم بر می داری..... فقط به خاطر آنها !!!
گام هایم و....
گام بر می دارم در شاهراه هولناک زمین
در شاهراهی که هر ۱۰دقیقه یک بار به هزاران راه منحرف می شود
و هر راه به ناکجا آبادی می رود که آن سویش پیدا نیست
باز گام بر می دارم در همین مسیر به امید آن که یکی از این راه ها به پرتگاه ختم شود...
