تبليغاتX
بازمانده

بازمانده

وهم...
چه سرد و سخت است این زمین

بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارم به کدام سو می روم ؟

نمی دانم...

در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند

این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند

چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد 

شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟!

+نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت23:58توسط نازی |
!!!!!!
عشق را بی سبب عنوان مکن

        خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن

عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو

      چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن

عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست

         لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن

در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن

       آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن

اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی

         ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن

این و نوشتم واسه تنوع که نگین نازی نوشته هاش تاریکه....

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت14:54توسط نازی |
گمشده...
امروز هوایی برای نفس کشیدن نیست

                           عشق و شادی هیچ کجا با هم نیست

تک و تنها نشسته ام در صدا

                          چرا که اکنون همسفرم با من نیست

......((سکوتم))....

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت0:30توسط نازی |
دست هایش...

هنگامی که خورشید صفحه های تاریک شب را کنار میزند

وقتی که با دست های نرم و نورانیش بساط ستارگان را بر می چیند

هنگامی که شکوه شب را با غرور خود لگدمال می کند

    شاید نمی داند که در سکوت تنها ی شب خلوتی را بر هم می زند

    شاید نمی اندیشد که گاه گاه با نور خود پلیدی ها را چه زشت می نماید

شاید....شاید هرگز پنهان شده ی تنهای کوچک را در پشت دیوار سکوت شب نمی بیند که اینگونه تاریکی اش را می رباید.

 راستی...چرا خورشید از دیدن شکوه شب محروم می ماند؟!

+نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت0:43توسط نازی |