بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارم به کدام سو می روم ؟
نمی دانم...
در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند
این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند
چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد
شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟!
خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن
عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو
چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن
عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست
لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن
در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن
آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن
اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی
ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن
این و نوشتم واسه تنوع که نگین نازی نوشته هاش تاریکه....
عشق و شادی هیچ کجا با هم نیست
تک و تنها نشسته ام در صدا
چرا که اکنون همسفرم با من نیست
......((سکوتم))....
هنگامی که خورشید صفحه های تاریک شب را کنار میزند
وقتی که با دست های نرم و نورانیش بساط ستارگان را بر می چیند
هنگامی که شکوه شب را با غرور خود لگدمال می کند
شاید نمی داند که در سکوت تنها ی شب خلوتی را بر هم می زند
شاید نمی اندیشد که گاه گاه با نور خود پلیدی ها را چه زشت می نماید
شاید....شاید هرگز پنهان شده ی تنهای کوچک را در پشت دیوار سکوت شب نمی بیند که اینگونه تاریکی اش را می رباید.
راستی...چرا خورشید از دیدن شکوه شب محروم می ماند؟!
