گاهی در نبض لحظه ذره ای هوا نیست
می گذرد دقیقه ها سردند ثانیه ها
می گریزند در شب همه از سایه ها
بی گناه است شبم خاموش است لبم
خفقان غربت زیاد اما سرد است تبم
آواره می دوم در بیراهه ها
در گوشم پر است از آه و ناله ها
روزها خسته ام شب ها نشسته ام
بین مردم اسیر از چه شکسته ام؟؟؟
ساده تر از صداست اینان گمان می برند سکوتم بی معناست
سکوت من صداست آرام و باصفاست اما در نبض روز گاهی بی وفاست
مظلوم و پر تب است همراه با شب است همدم تنهایی ام ...تسلیم غربت است
بی یارو بی نواست همراه با وفاست
طفلی سکوت من ممنوع الصداست......
هجوم نور
انعکاس صدا
نور ها ی زننده به چشمانم حمله ور می شوند و تاریکی چشمانم را می ربایند
و صداها با بی شرمی به من هجوم می آورند و سکوتم را بر هم می زنند
هنوز به آنها عادت نکرده ام
یکی به تاریک ام و دیگری به سکوتم حمله می کند و حتی با بی رحمی تنهایی ام را نیز می ربایند
آن را به جمعی می سپارند و باز به من حمله ور می شوند...
و این لحظه ها تکرار می شوند ...............و تکرار میشوند و تکرار می شوند و تکرار....
