تبليغاتX
بازمانده

بازمانده

گناه...

او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

سر راهم سبز شدند و آسان بردندش

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده

مقصر منم.

او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.

سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است

آری مقصر منم.

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت3:14توسط نازی |
؟؟؟؟....

همیشه برایم سوال است....اینجا چه می کند؟

                  گاه گاه سر می زند.... زود به زود می آید و دیر به دیر می رود

اینجا چه می کند؟

                دلیلش را نمی دانم....

                          .او هست و بودنش عذابم می دهد

اینجا چه می کند؟

                  جای او اینجا نیست

                              در سکوت تنها و تاریکم جای برای صدا نیست

                     پس اینجا چه می کند؟!..........

+نوشته شده در سه شنبه 1386/06/20ساعت3:52توسط نازی |
افسوس....

دلم می سوزد وقتی این چنین بی رحمانه به زمین چنگ می زنند

واین چنین  احمقانه به آن دل می بندند

شاید........

شاید نمی دانند که از خاک به افلاک می روند

شاید نمی فهمند که اینجا تنها و غریبند

+نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت16:46توسط نازی |
شکایت...

این چه جرمی ست......

از آسمانیم و بر زمین زنرگی می کنیم

این چه گناهی ست......

حرکت می کنیم ولی بر جایمان ایستاده ایم

این چه قانونی ست......

نفس می کشیم و انگار که نیستیم

گوش می کنیم اما نمی شنویم

نگاه می کنیم اما نمی بینیم

حرف می زنیم اما عمل نمی کنیم

توجه نمی کنیم و بی صدا می گذریم غافل از این که با بی رحمی سکوت را بر هم می زنیم.

+نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13ساعت1:6توسط نازی |
صدای ....

زیباترین صدای ست که تا کنون شنیده ام ....

سنگین است و دلنواز .......

 به وسعت 7 دریا و بی کرانه های آسمان.

نغمه اش لالایی شب است و فریادش آرامش نهان.

گوش نوازترین صدا همین صداست.....

                                                                                  صدای سنگین سکوت

+نوشته شده در جمعه 1386/06/09ساعت0:51توسط نازی |
بهانه ها....

ما. در خود بیگانه شدیم                               بی بهانه در خود ترانه شدیم

ما را همه فراموش کردند                              این شد که در شب آواره زمانه شدیم

بی صدا در خود شکستیم و عاقبت                خواب زده راهی میخانه شدیم

ما .در عشق و سکوت رها شدیم در باد        اما چه سود عاقبت دیوانه ی دیوانه شدیم

همه در کار خود همه در رنج خویش                رنج ما بین که بی بهانه شدیم

در عشق جان باختیم و سوختیم                  تا در سکوت و رنج خود جاودانه شدیم

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07ساعت15:44توسط نازی |
......

چشم ها خسته و دل ها همه بی رحم شدند     سینه غمگین و دست ها همگی سرد شدند

لب ها بسته نفس ها همه حبس                    روشنایی چشم ها همه بی رنگ شدند

خبری نیست از عشق در همه عالم.آدم            چون از دیروز نظرها همگی تنگ شدند

صحبتی نیست در این وادی تنهایی شب         قفل بر لب و زبان ها جملگی سنگ شدند

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07ساعت5:49توسط نازی |
آسمان

دروازه ی آسمان قلبت را بر روی کدام سیاره می گشایی

هنگامی که هر بار شهاب سنگ های بی رحم زمانه این چنین وحشیانه به دل کوچکت حمله ور می شوند..........

در کهکشان پراز خالی زندگی به دنبال کدام سرزمینی چرا که سیاره ای وجود ندارد که در مدار زیبای آسمان قلبت به گردش در آید.

پس در نبود سیاره ها به ستاره ها نیز دل نبند چرا که ارزش زیبایی قلبت از نگین های درخشان آسمان زندگی بیشتر است.

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07ساعت5:11توسط نازی |
آن سوی شب

بیچاره شب همیشه محکوم به سیاهی و تنهایی ست

آنگاه که خیره به زمین نگاه می کند متهم به سکوت و وحشت می شود

متهم به سیاهی و سنگینی

آه..ای شب چه صبور است دل تو و چه بی رحمند این افراد غریب

هیچ یک نمی دانند که تو مظهر آرامشی .مظهر محبت........

سخاوتمندانه همراه با مروارید های محسورت همه را در آغوش می گیری که تلخی وسختی روزها را فراموش کنند و آنها تو را به بدی متهم می کنند

آه شب,, شب بیچار چه صبورانه تلخ زبانی ها را تحمل می کنی و سخاوتمندانه باز مهربانی می کنی

تو مظهر آرامشی لیک آنها از درک تو عاجزند

نمی فهمند.........

نمی توانند بفهمند که شب ها نیز رنگ آسمان آبی ست..............

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07ساعت2:12توسط نازی |
سکوت

درپیچ درپیچ جاده افکارتنها گام های سنگین سکوت همراه توست هنگامی که نسیم فریاد تو را به بی راهه های تاریک زمین می کشد باز هم گام های سنگین سرد سکوت تو را فرامی خواند و یادآور می شود که مسیر تو آسمان است و نه شاهراه زرد زمین.

چه بی رحمانه این زمین گریبان مرا چنگ زد و چه معصومانه گرفتار غربتش شدم

سردی سکوت مرا به یادتلخ زندانم می اندازد آه می کشم که راه فرار برای روحم نیست

تنها یارم گام های سنگین سرد سکوت است که با سردی فنای زمین را خاطد نشان می شود و با سنگینی مسافت راه را

آه اگر گام هایش خسته شوند دیگر.................

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07ساعت2:9توسط نازی |