آرزو دارم دستان مرگ گلویش را نوزش کند و آرام آرام نفسش به شمارش بیوفتد...
کاش هنگام شمارش نفس هایش نفرتم را بیند...
کاش ساده و بی صدا بمیرد...
کاش امشب آرزویم براورده شود و آرام در آغوشه مرگ بمیرم.
چه کسی باور می کند که فردا نزدیک است؟
با این همه جاده های متروک که به جایی نمی رود....
شتاب زده و هراسان به چه دلیل بیهوده تلاش می کنی هنگامی که ....
....هر روز آغاز همان نقطه ی همیشگی ست....
چه کسی گفته است که امروز های تکراری نامش فرداست؟!
غافل از این که زمانه محکوم به چرخیدن است و این مسیر حلقوی ادامه دارد.
و بی نوا تر از هر زمانی بغضش را فرو می برد
وحشت زده در سه راهه ی ماتم ایستاده است و خیره خیره به جاده هایی می نگرد
که به هیچ جا نمی رود...
مسیر سختش یکسره تا خداست
کاش می دانست انتهایش کجاست
شاید این مسیر راهی بی انتهاست
اما نگاه کن سایه ی خدا این جاست
بدون حضورش تاریکی بی پناست
تنهایی آواره سکوت بی معناست
آسوده باش اینجا پر از هواست
چرا که این مسیر انتهایش خداست
حرکت می کنیم و با سرعت به جلو می رویم بی توقف
به جلو می رویم ٬ به بالا پایین می چرخیم بی یک لحظه درنگ
بالا و پایین می شویم و به دور مسیر حلقوی می گردیم بی صدا
در نورها و صدا ها غوطه ور می شویم و می رویم
می رویم و میچرخیم و می گردیم در حالی که ایستاده ایم و همچنان غوطه وریم....
تاریکی با سکوت و تنهایش تنهاست
مهتاب خاموش است و ستاره بینواست
مرز دلتنگی و شادی از زمین تا هواست
بی سکوت است زمین تا نهایت پر صداست
چرا که امشب آفتابی ترین شب خداست....
تاریکی بی پناه تر از تنهایی ها هدف نورهای وحشی قرار می گیرند
نورها با صدا می آیند می زنند٬می کشند٬می برند و می روند
گوش های سکوت را با دامبل و دیمبوی طبل هایشان کر می کنند و بی پناه رهایش می کنند
بی پناه تر از تاریکی و تنهایی....
و باز صدای آمدن و زدن و کشتن و رفتنشان به گوش می رسد
واین حادثه تکرار است .......یا شاید عادتی دیرینه.
عدهای پلید پوش دیو صفت زیبا اطرافت را می گیرند و بی رحمانه لبخند می زنند
و تو محکومی .....
محکوم به خاکی بودن خاکی زیستن و در خاک مردن
پلید پوشان دیو صفت زیبای زمین بی شرمانه لبخند می زنند در آغوشت می کشند و در اوج مهربانی ناگهان رهایت می کنند
وتو تنهای کوچک زمینی که در نورهای وسوسه انگیز زمین به دنبال تاریکی تنهایی و سکوت ار دست رفته ات می گردی
..........کاش آن را بیابی خاکنمایی را کنار بزنی و خاکی نمانی...............کاش آن را بیابی.
مشکل از خاک نیست هنگامی که در آن فرو می روی
مقصر عادت های پلید این خاکی هاست که اینگونه زمین را حقیر می نماید
با همهمه و هیاهو به خروارها خاک می سپارندت با وسوسه های خود جامه ی خاکی به تنت می پوشانند و ناگهان رهایت می کنند
تلاش هایت برای باز پس گرفتن تنهایی سکوت و تاریکی یت بیهوده است
تو دیگر یکی از آنهایی یکی از آن رها شدگان .....................و مقصر خاک نیست
